خرید بک لینک

بعد از کلی نوشتن و پاک کردن و حرص و جوش خوردن آخرش رفتم سراغ یک تکنیک قدیمی. دو برگ A4 را به هم چسباندم و با مداد شروع کردم به شکل پراکنده روی آن نوشتن. بعد کم کم شکل گرفت و تقریبا فهمیدم از کجا شروع کنم و به کجا ختم شود. حالا فردا صبح می دانم چه کنم. سراغ چه چیزهایی بروم و چطور کار را جمع کنم. امیدوارم که موفق شوم. برایم دعا کنید.

خدایا شکرت که بالاخره راهی جلوی پایم گذاشتی.

برچسب: نویسنده: مبین کمالی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 18:43

وقتی در تمام عمرتان یک کاری را تخصصی انجام می دهید، یکی از اشتباه ترین کارها این است که در میانسالی تغییر فیلد بدهید. این شعار درست است که «هرچه دیگران انجام دادند من هم می توانم» و «علم آموختنی است» ولی در میانسالی واقعا کار بسیار سختی است. از آن سخت تر برگشتن به کار قبلی و برگشتن به حالت مَد در جایگاه قبلی است. الان یک هفته است ذهنم قفل شده و کار تخصصی ای که سالیان سال به مدت 20 سال انجام می دادم جلو نمی رود. یعنی طوری ذهنم یاری نمی کند و مثل یک بچه بهانه گیر عجیب و غریب به آنچه در این چند وقت مشغول آن بودم چنگ می زند و قاطی می کند که باعث شده هی بنویسم و هی پاک کنم و از خودم ایراد بگیرم. شاید اتفاق جدیدی در ذهنم من افتاده. درست است که فیلد جدیدی در کارم ایجاد شده بود و داشتم در یک کانتکس جدید کار می کردم و با همه اینها علی رغم اینکه فیلد کاریم هم بود و از قبل هم دستی بر آتش داشتم ولی وارد شدن به میدان عمل و ادغام موضوعات بدجوری ذهنم را بر آشفته است. یک کلام و ختم کلام. مقاله ای که کار پژوهشش دو سال قبل تمام شده بود با تمام مهارتهایم قفل شده و جلو نمی رود. هی می نویسم و هی پاک می کنم و از خودم ایراد می گیرم. کسی می داند چه مرگم است و این چه مرضی است که به جانم افتاده؟ در اینجور مواقع چه می کنید؟خدایا شکرت بابت همه داشته ها. بابت سقف بالای سر. خدایا شکرت بابت شغلی که دوستش دارشتم و دارم. خدایا شکرت بابت حضور نوه کوچولوی خوشمزه که الان چهاردست و پا راه می رود و صداهای جالب کودکانه از خودش در می آورد. خدایا شکرت بابت کلمات بده، مامان، بابا، بیا، بای بای و ... که این کودک نوپا به زبان می آورد و سعی در ارتباط گیری دارد. خدایا شکرت

برچسب: نویسنده: مبین کمالی تاريخ: جمعه 26 مرداد 1403 ساعت: 14:17

همیشه حضرت حافظ دستم را می گیرد و مستقیم می برد سر اصل مطلب.باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدشبر جفای خار هجران صبر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشانی منالمرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدشرند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کارکار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدشتکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریستراهرو گر صد هنر دارد توکل بایدشبا چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرامهر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدشنازها زان نرگس مستانهاش باید کشیداین دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدشساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چنددور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدشکیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رودعاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدشخدایا شکرت بابت همه چیز و این شعر و نصیحت زیبا

برچسب: نویسنده: مبین کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 13:01

یک ماهی که نبودم سعی می کردم هر طور شده اینرنتی و اتوماسیونی کارها را انجام دهم. هرجا هم که اینترنت داخلی اجازه ورود نمی داد از پسر بزرگه و پسر کوچیکه کمک می گرفتم تا مکاتبات را انجام دهند و تا جایی که می شود پی گیر کارهایم شوند. اوایل تیرماه بود که احساس کردم رئیس کمی سر سنگین شده. کمی بیخیالی طی کردم و گفتم بر می گردم تلاش می کنم و کارها را تند تند پیش می برم، مشکل حل می شود. حتی تلاش کردم بلیطم را یک هفته جلو بی اندازم و زودتر برگردم (که البته الان به شدت از این کارم پشیمانم، ای کاش می ماندم و ابتدای محرم یک عمره مفرده هم انجام می دادم) که مدیون ایشان و اعتمادشان نشوم. وقتی برگشتم ابتدا با بیماری شدیدی دست به گریبان شدم که حتی توان بلند شدن از جایم را نداشتم و کار به آنجا کشید که از خدمات پزشکی در منزل استفاده کردم و پزشک و پرستار آمدند منزل. تا سرپا شوم و بروم سر کار دو سه روزی طول کشید. سر کار رسیدم باز هم سر سنگینی رئیس و حبس کردن خودش در اتاق و بهانه هایی مثل جلسه دارم و ... دیدار بنده و ایشان را به تاخیر انداخت. تا جلسه هفتگی مدیران مجموعه که بنده با سوغاتی و شیرینی رفتم جلسه که مثلا کام اعضای جلسه شیرین شود. آخر جلسه بود که رئیس فرمودند خانم دکتر ما مجبوریم از شما یا خداحافظی کنیم و یا درخواست کنیم که انتقالی کامل بگیرید و بیایید اینجا. گفتم چرا چنین کاری باید بکنم. فرمودند که طبق قانون کارگزینی برای شما که از واحد دیگری اینجا مامور هستید نمی توانند حکم بزنند. گفتم خوب به همین شکل سرپرست قانونا می توانم ادامه دهم. فرمودند نه ترجیح بنده با توجه به اینکه ساختار تغییر کرده و این واحد تازه تاسیس است این است که حتما از بین همکاران این مجموعه که مثل شما صلاحیت احراز داشته

برچسب: نویسنده: مبین کمالی تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 11:47

در این سفر دو مرتبه با ایرانیهای ساکن در عربستان مواجه شدم. اول بار حیاط مسجد النبی بود که دو خانم جوان 22 ساله و 27 ساله عبا پوش بدون برقع نشسته بودند و هفت بچه هم دور و برشان نشسته بودند و مشغول لقمه گرفتن بودند. توجه داشته باشید که بچه های این دو نفر از 8 سال بزرگتر نبودند و همه کوچک بودند. بعد از چند دقیقه خانمی به آنها ملحق شد که حدودا همسن و سال من بود. در یک آن گرگرفتگی امانم را برید و نفسم تنگ شد و صورتم شد مثل لبو و .... که خانم مسن بلند شد و آمد با لحجه عربی گفت خانم خانم خوبی؟کمی بادم زدند و آب خنک دادند و ... تا حالم جا آمد. همانجا کنارم نشست و با هم مشغول صحبت شدیم. ایرانی بود. اهل کرمان. با همسرش در شارجه آشنا شده بود و همانجا ازدواج کرده بود و به اتفاق به ریاض نقل مکان کرده بودند. 9 پسر داشت که یکی از آنها در مدینه زندگی می کرد. و این دو خانم همسران آن پسرش بودند. کمی با هم صحبت کردیم. خودش هم سه هوو داشت. که یکی از او بزرگتر و دو تای دیگر از او کوچکتر بودند. توصیف خانه شان جالب بود. یک حیاط با چهار عمارت برای چهار همسر که امارت همسر اول از همه بزرگتر است. توضیحاتش در مورد روابطش با هووها و نحوه مدیریت همسرش و قواعد عرفی عربستان برای زنان یک مرد باشد برای نوبت بعد که برایتان توضیح می دهم. برایم در خصوص کارگرها توضیح داد. اینکه چطوری 12 میلیون مهاجر برای سعودیها کار می کنند و چطور دولت سعودی آنها را مدیریت می کند. اینکه آنجا هم خرید ملک و زمین برای مهاجران ممنوع است و حتی نسلهای سوم و چهارم هم شهروند حساب نمی شوند و حق شهروندی ندارند.دومین بار باب عمره در بیت الله نشسته بودم طبق معمول که آنجا را برای نشستن انتخاب می کنم(زیرا ساعتها می توانی بنشینی و مامورین به ب

برچسب: نویسنده: مبین کمالی تاريخ: جمعه 12 مرداد 1403 ساعت: 11:45

صفحه بندی